
در شبی صاف بیرون برو و به آسمان بنگر. هزاران ستاره ای را که می توانی با چشمان غیر مسلح مشاهده کنی، چیزی بیش از جزء بی اندازه کوچکی از آنچه هست، نیستند. اکنون بیش از هزار میلیون کهکشان با قوی ترین تلسکوپ ها کشف شده اند، هر کهکشان (( جهانی جزیره مانند است )) که هزاران میلیون ستاره در خود دارد. با این حال، آنچه که حتی شگفت انگیز تر است بیکرانگی خود فضاست، یعنی گستره سکونی که به آن همه شکوه و جلال اجازه ی بودن می دهد. هیچ چیز باشکوه تر و حیرت آورتر از بیکرانگی تصورناشدنی و سکون فضا نیست. با این حال، فضا چیست؟ خلاء، خلاء بیکران.
در جهانی که آن را با ذهن و حواس درک می کنیم، آنچه فضا به نظر می آید، خودِ آشکار نشده می باشد که متجلی شده است. این موجودیت پروردگار است و بزرگ ترین معجزه این است که آن بیکرانگی و سکونی که عالم را توانا به بودن می کند، تنها در آنجا، یعنی در فضا نیست، بلکه در درون تو نیز وجود دارد. هنگامی که به گونه ای کامل و عمیق حضور داری، به صورت فضای ساکن درون بی ذهنی با آن روبه رو می شوی. درون تو، خود یک بیکران در ژرفاست، نه در گستردگی. گستردگی فضایی، در نهایت برداشتی نادرست از ژرفای نامتناهی، یعنی ویژگی آن حقیقتِ همه سویه ی بی سویه است.

سعی نکن که (( بودن )) را بفهمی. تاکنون لحظات مهمی از (( بودن )) را تجربه کرده ای، اما ذهن همیشه می خواهد که آن را در درون جعبه ای کوچک بفشارد و بعد رویش برچسب بچسباند. نمی توان این کار را کرد. (( بودن )) نمی تواند موضوع دانش و شناخت باشد. موضوع و هدف در (( بودن )) یکی می شوند.
(( بودن )) را می توان به صورت همیشه حاضر (( من هستم ))ی که فراسوی نام و شکل است، احساس کرد. احساس و بر مبنای آن دانستن این نکته که تو کیستی و به سر بردن در این حالت ریشه ای ژرف، روشن ضمیری ست و آن حقیقتی ست که تو را آزاد می کند.
آزاد از چه؟
آزاد از این توهم که تو چیزی بیش از جسم مادی و ذهنت نیستی. این (( توهم درباره خویش )) همان گونه که بودا گفته است، اشتباه اصلی ست. رها از ترس، در جامه های مبدل و بی شمار آن که به شکل پیامدهای اجتناب ناپذیر این توهم بروز می کند. ترسی که تا وقتی احساس وجودت تنها از شکل آسیب پذیر و ناپایدارت سرچشمه می گیرد، همواره عذابت می دهد. رها از احساس گناه، رنجی که ناآگاهانه تا وقتی این احساس وجود خیالی ات، گفتار، افکار و کردارت را اداره می کند، بر خودت و دیگران تحمیل می کنی.
برای این که از (( بودن )) آگاه شوی، نیاز داری تا آگاهی را از ذهنت باز پس بگیری. این کار، میزان گسترده ای از آگاهی را که پیش تر در افکار بی فایده و غیر ارادی گیر افتاده بود آزاد می کند.
تا هنگامی که ذهن همه ی توجه تو را اشغال کرده باشد، از (( بودن )) جدا هستی. تا زمانی که توجه بر ذهن متمرکز باشد که همواره برای اکثر ما چنین است، نمی توانی باشی. ذهن همه ی آگاهی ات را جذب می کند و آن را به محتویات ذهنی تبدیل می نماید. تو نمی توانی فکر کردن را متوقف کنی. تفکر اجباری یک بیماری جمعی شده است. تمامی درک تو از کسی که هستی، از فعالیت ذهن سرچشمه می گیرد. از آنجا که هویت تو دیگر ریشه در (( بودن )) ندارد، به یک ساختار ذهنی همیشه نیازمند و آسیب پذیر تبدیل می شود که ترس را به عنوان احساسی غالب و نهفته به وجود می آورد. در چنین حالتی تنها چیزی که به راستی اهمیت دارد، از زندگی ات حذف شده است: آگاهی از خویشتن ژرفت، حقیقت لایزال و نادیدنی ات!
.

خالصی و ناخالصی، طبیعت و ذات ذهن است. ذهن همواره در اضداد زندگی می کند. به تو گفته اند تا خالص و منزه باشی، خوب و نیکو باشی. به تو آموخته اند که از ناخالصی و ناپاکی پرهیز کنی. اما کوشش برای خالص بودن، موجی ایجاد می کند که مانند آونگ تو را به سوی دیگر، یعنی ناخالصی می کشاند. هر آنچه بیشتر سعی کنی خالص و منزه باشی، انرژیی که تو را به سوی ناخالصی می کشاند، قوی تر خواهد بود. تو آونگ را به منتهی الیه سمت راست می کشی و قادر نیستی برای مدت زیادی این حالت را حفظ کنی. از این رو آونگ ناگزیر به سمت چپ کشیده می شود. پاندول به طور مدام تاب خواهد خورد و هر چه بیشتر سعی در نگهداری آن در سمت راست کنی، سریعتر به سمت چپ بر خواهد گشت.
پس چه کاری می بایست انجام دهی؟ هیچ، از هر کاری دست بکش. وقتی پاندول را به حال خود رها کنی، چه اتفاقی برای آن رخ می دهد؟
وقتی دیگر نگران آن نیستی که به چه می اندیشی، وقتی سعی در انجام کاری نداری، تو صرفا" تماشاگری. پاندول به آهستگی به سمت مرکز کشیده شده و متوقف می شود. این مدی تیشن است. مدی تیشن روند طبیعی بی عملی ست، نه سعی بر ایجاد این و آن مفهوم یا این ایده آل که چگونه باید باشی.

رنج بردن، ناخرسندی و بی قراری، همه و همه صرفا" نتیجه ی هم هویتی خود با چیزهای گذراست. باعث و بانی آن خودت هستی. پس هر وقت رنج بردی، احساس بی قراری کردی یا ناخشنود بودی، بدان که صرفا" با آنچه که می آید و می رود و گذراست هم هویت شده ای. تو با ناپاینده هویت یافته ای. تا هنگامی که هویتت بر این پایه می چرخد، رنج خواهی برد و در این تب و تاب هستی که گویی هر لحظه ممکن است از بین بروی. ببین چقدر آسوده گی با این حال، امری محال است. و به جای اینکه حماقت هم هویتی با آنچه فانی است را ببینی، تقلا می کنی دژی مستحکم در اطراف این ( من ) پوشالی که می پنداری تو هستی، بنا کنی. این همان نفس یا ( من کاذب ) است. و چسباندن خود راستین ات که نامنتهی است به این هویت حقیر موجب رنج است.
برای ( من کاذب ) هیچ چیز هرگز کافی و بسنده نیست و تا زمانی که در بیرون به دنبال کسب رضایت و اغنا هستی، رنج خواهی برد.
وقتی در حال انجام کاری هستی، بدان که تو عملگر نیستی، بلکه آن عمل صرفا" از طریق تو انجام شده و صورت می پذیرد. با عملت هم هویت نشو و فقط یک شاهد باش. شاهد باش که تنها یک شاهدی. آن وقت به تمامی در لحظه خواهی بود.

درست لحظه ای که سعی کنی از رنج خلاصی یابی، در دنیای آرزو گرفتار می شوی - آرزوی روشن ضمیری، آرزوی نیروانا. آرزوی نیروانا به نیروانا منتهی نمی شود. هیچ کاری نمی شود برایش کرد، مگر فراروی از همه ی آرزوها. و این یعنی به تمامی اینجا بودن. بودن در سکوت. بودن در این لحظه. بودن در بعد فراگیر حال.
همه چیز از جمله رنج تهی ست. رنج صرفا" از ذهن است و به تمامی بی اساس و تهی است. با ساکن شدن در تهیت فقط نیرواناست که می ماند. طبیعت غریزی ذهن، رنج بردن است. زیرا ذهن مسبب جدایی ست. لحظه ای که جدایی و انفکاک وجود داشته باشد، رنج در کنارش است. آرزو داری که رنج را از بین ببری، اول جدایی را از میان بردار. و آنگاه ترس رخ می نماید. زیرا که تجربه ی جدا بودن، باوری ریشه یافته در ذهن است. ترس و آرزو هر دو توهم و زاییده ی ذهن اند. بدون ذهن آنها وجود ندارند. صرفا" اینجا باش و طولی نمی کشد که مصائب رخت بر خواهد بست.

وقتی به " درون " می روی، هیچ چیز نمی یابی، این دیدن بوداست. آن جا چیزی نیست مگر آن چه هست!
دست کشیدن از خودت بی آنکه
پشیمان شوی، بزرگترین دستگیری ست.
جامعه به تو آموخته که بزرگترین نوع احسان و دهش، بخشیدن چیزها به دیگران است - پول و صدقه دادن، خیرات کردن. اما دست کشیدن از خودت، این " من " را ترک کردن، به این هویت بدرود گفتن، بزرگترین سخاوت است. و پس از این است که سکوت آغاز می شود. سکوت و سکوت ژرفتر. این به معنای آن نیست که تو دیگر نمی خندی، این به آن معنا نیست که تو دیگر نمی خوانی - بلکه آن خنده و آواز از سکوت برمی خیزد.

تمامی اغتشاشات و نابسامانی ها در دنیا، آگاهی در حال تجربه است. خوب و بدی وجود ندارد. این یک پندار ناشیانه و بچه گانه است. نابالغین سعی در ایجاد نظم دارند. ایجاد یا خلق نظم، طبیعت ذهن است. ذهن در تضادها زندگی می کند. اما این، از دست دادن حقیقت است.
به جای اینکه در پی معنا باشی، صرفا" بدان که تو همان آگاهی در حال تجربه هستی. وقتی نوجوان بودی، ممکن است این باور به تو داده شده باشد که باید چیزی بشوی، تو باید شخصی ویژه یا کسی خاص بشوی. این طبیعت ذهن است. اما دو انتخاب داری: یا به تمامی در آن غرق شوی و به مقام ویژه ای نائل شده، برتر و شماره یک باشی، یا اجازه دهی هوشمندی آشکار شود و تو حماقت همه ی بازی ها را خواهی دید و آن وقت آسوده می شوی. این یک شکل بسیار قوی از اداره کردن است. که از خانه، مدرسه، جامعه و .... آغاز می شود. همواره تو نیازمند برنده شدن هستی. این فشار تو را در سطح ذهن نگه می دارد و به این باور تلنگر می زند که تو برای اینکه پذیرفتنی و دوست داشتنی باشی، نیازمند آن هستی که فوق العاده باشی.
اما حقیقت، معمولی ست، به تمامی معمولی. برای بودن در حقیقت، هیچ کس باش. به این خاطر که حقیقت این است: (( کسی این جا نیست. )) بنابراین خلق شخصی ویژه، خلق یک توهم است. خلق شخصی ویژه، خلق یک دروغ است. این دروغ خلق شده، اساس و پایه ی ناامنی، رنج و یاس است تا توهمش را حفظ و ابقا کند. تو همیشه به طور یاس آوری سعی بر نگهداری جزر و مد داری تا امواج، قلعه ی شنی رویاهایت را در هم نریزد. بگذار امواج قلعه ی شنی ات را ویران کند. بگذار اقیانوس شستشویت دهد.

شهامت عظیمی می طلبد که دریابی، سرچشمه ی بدبختی و سیه روزی تو به این خاطر نیست که دیروز چه روی داده یا فردا چه اتفاقی قرار است رخ دهد یا در کودکی ات چه مرارتی متحمل شده ای. حتی این افکار هم نیستند که مسبب مشکل اند. این هم هویت شدن با خود فکر است که منشاء بدبختی ست. اگر بتوانی شاهد افکاری که برمی خیزند باشی، دیگر هیچ ناراحتی و شوربختی وجود نخواهد داشت. آنچه بر جای می ماند صلح، آرامش و آزادی ست.
افکار بدون دخالت و فاعلیت تو به خودی خود می آیند و می روند. مشکل قضیه اینجاست که تو به حفظ هویتت با افکار ادامه می دهی. تو افکارت را گرامی می داری و خودت را با آنها تعریف کرده و درگیرشان می شوی. سپس با سنجش افکارت سعی در یافتن آزادی داری و دائم در تقلایی تا از طریق تجزیه و تحلیل و قیاس، از چیزها سردرآوری.
تمام اینها فقط بیشتر تو را در چنبره ی ذهن نگه می دارند و از اینروست که افکار و احساسات برایت واقعی می نمایند و به تمامی بر تو مستولی شده و کنترلت را به دست می گیرند.
بنابراین تعلیم حقیقی آن نیست که به عنوان دانش در انباره ی ذهن بایگانی کرده یا با تکیه بر آن هویت خودت را تعیین کنی. تعلیم حقیقی این است که از تمام تعالیم خودت را رها کنی.
نظاره گر و شاهد تمامی افکاری باش که در صفحه ی ذهنت پدیدار می شوند. از درگیر شدن با افکار بپرهیز و بگذار همه ی آنها بیایند و بروند.
این خودِ توجه است که درگاهی ست به سوی رهایی. اگرچه میان تنش و رهایی تفاوت است، اما فاصله ی چندانی نیست. شاید این فاصله به بهای توجه به جریان دم و بازدمی که اینک رخ می دهد، از میان برخیزد.

آیا تابحال هیچ تجربه ای، کاری، اندیشه ای، احساسی خارج از اکنون داشته ای؟ و آیا فکر می کنی که خواهی داشت؟ آیا ممکن است که چیزی خارج از اکنون روی دهد یا بوجود آید؟ پاسخ این سوالات واضح است، اینطور نیست؟
هیچ چیزی در گذشته اتفاق نیفتاده؛ بلکه آن رویداد در اکنون اتفاق افتاده است. هیچ چیزی در آینده روی نخواهد داد؛ بلکه آن در اکنون روی خواهد داد.
آنچه که به عنوان گذشته می شناسی، فقط اثری از خاطرات ذخیره شده در ذهن است. خاطرات رویدادهایی که در اکنون پیشین اتفاق افتاده اند. زمانی که گذشته را به یاد می آوری، اثر خاطرات را فعال می کنی و این کار را در همین لحظه ( اکنون ) هم انجام می دهی. آینده همان اکنون خیالی و چیزی جز فرافکنی ذهنی نیست. زمانی که آینده می آید، در حقیقت اکنون است که فرا می رسد. زمانی که درباره ی آینده فکر می کنی، این کار را هم اکنون انجام می دهی. گذشته و آینده دارای حقیقتی واضح نیستند. همانطوری که ماه از خودش نوری ندارد، لیک می تواند نور خورشید را بازتاب دهد، در نتیجه گذشته و آینده فقط بازتابی کم رنگ از نور، اقتدار و حقیقت زمان حال همیشه ابدی هستند. مانند نور ماه، گذشته و آینده نیز حقیقت شان را از اکنون وام گرفته اند.
ماهیت اکنون، نمی تواند توسط ذهن درک شود. لحظه ای که بتوانی ماهیت حقیقی آن را درک کنی، در وجودت تغییری بنیادی و آگاهانه، از ذهن به هستی و از زمان به حال حاضر بوجود خواهد آمد. و ناگهان، همه چیز را زنده احساس خواهی کرد، انرژی حیات ساطع شده و هستی در وجودت شکوفا می شود. زیرا اکنون دروازه ای ست که تو را به سرور هستی رهنمون می شود.

آیا تاکنون در شبی صاف به بیکرانگی فضا خیره شده و از سکون مطلق و گستره ی باورنکردنی آن شگفت زده شده ای؟ آیا تاکنون آوای چشمه ساری را که از کوهی به جنگلی فرو می ریزد، شنیده ای؟ آیا به راستی به صدای آن گوش سپرده ای؟ یا در غروب یک عصر تابستان به آواز پرنده ای گوش داده ای؟
برای آگاهی از این پدیده ها به سکون نیاز است. باید برای لحظه ای بار مشکلات شخصی گذشته و آینده و همچنین اطلاعات گردآوری شده ی خود را بر زمین بگذاری. در غیر این صورت، نگاه می کنی بی آنکه ببینی و گوش می دهی بی آنکه بشنوی. این آگاهی ناب، حضور کامل تو را می طلبد.
فراتر از زیبایی بیرونی شکل های گوناگون، چیز بیش تری هم در اینجا وجود دارد که نامی برای آن نیست، چیزی وصف ناپذیر، ژرف و درونی: هشیاری خاموش!
هر کجا و هرگاه که زیبایی هست، این جوهر درونی به گونه ای از درون آن می درخشد. این درخشش تنها هنگامی که حضور داری، خودش را بر تو آشکار می کند. آیا این جوهر بی نام می تواند با حضور تو یکی و همسان باشد؟ ایا این جوهر درونی، بدون حضور تو می تواند آنجا باشد؟ به گونه ای ژرف، به درون برو و خود پاسخ را پیدا کن.

فقط یک ویژگی بودا ( روشن ضمیر ) را به یاد داشته باش.
او تنها دربردارنده ی یک کیفیت است؛ مشاهده
این واژه ی کوچک مشاهده دربردارنده ی کل معنویت است.
شاهد باش که بدن نیستی، شاهد باش که ذهن نیستی،
شاهد باش که تنها یک شاهدی.
همینکه مشاهده گری ژرفا یابد، مست می لایزال می شوی.
این است آنچه جذبه می نامندش.

ذهن در حالت (( کمبود )) به سر می برد و بنابراین همواره برای بیشتر حرص می زند. هنگامی که هویتت را ذهن می انگاری، به سادگی بی حوصله و ناآرام می شوی. بی حوصلگی یعنی آن که ذهن، خواهان محرک های بیشتر است، غذای بیشتری برای فکر می خواهد و گرسنگی اش برطرف نشده است.
هنگامی که احساس بی حوصلگی می کنی، می توانی با خواندن روزنامه، تماشای تلویزیون، گشتن در خیابانها و خرید کردن یا - از همه متداول تر - انتقال حس ذهنی کمبود و نیاز به بیشتر، به بدن و برای مدت کوتاهی راضی کردن آن با خوردن غذای بیشتر، گرسنگی ذهن را برطرف کنی.
یا می توانی بی حوصله و ناآرام باقی بمانی و مشاهده کنی بی حوصله و ناآرام بودن چه احساسی دارد. در حالی که به احساس هشیار می شوی، ناگهان گویی فضا و سکونی پیرامون آن را می گیرد. در ابتدا این فضا کوچک است، اما به تدریج گسترده تر می شود و شدت و اهمیت احساس بی حوصلگی رو به کاهش می گذارد. در نتیجه، حتی بی حوصلگی می تواند به تو بیاموزد که چه کسی هستی و چه کسی نیستی.
کشف می کنی که یک (( شخص بی حوصله )) آن وجودی نیست که تو هستی. بی حوصلگی فقط حرکت انرژی شرطی در درون توست. تو خشمگین، اندوهگین و ترسو نیز نیستی. بی حوصلگی، خشم، اندوه یا ترس متعلق به تو نیستند، شخصی نیستند. آنها شرایط ذهن بشر هستند؛ می آیند و می روند.
هر چیزی که می آید و می رود، تو نیستی.
(( بی حوصله هستم. )) چه کسی به آن واقف است؟
(( بی حوصله، اندوهگین، هراسان هستم. )) چه کسی به آن واقف است؟
تو وقوف هستی، نه وضعیتی که به آن واقفی.

خوشبختانه قادری از ذهنت آزاد شوی و این تنها رهایی حقیقی ست. می توانی اولین قدم را همین الان برداری. آغاز کن به شنیدن صدای درون سرت. به هر نمونه ی تکراری اندیشه توجه کن، به نوار کاستهای قدیمی که شاید در سرت برای سالهای بسیاری پخش شده اند. زمانی که به صدا گوش می کنی، به آن بی طرفانه گوش بده. آنچه را که می شنوی، نه قضاوت کن نه محکوم. منظور از انجام این کار این است که همان صدا دوباره از پس آستانه ذهن باز می گردد. بزودی متوجه می شوی: صدایی وجود دارد، و من به آن گوش می دهم. این ادراک من است. درک حضور خودت، یک اندیشه نیست، زیرا از ورای ذهن نشئت می گیرد.
زمانی که به اندیشه ای گوش می دهی، نه فقط به اندیشه بلکه به خودت نیز به عنوان شاهد اندیشه، آگاهی داری، بعد جدیدی از خود آگاهی آغاز می گردد. هم زمان که به اندیشه گوش می دهی، حضور آگاه را احساس می کنی. درونی ترین خویشتن ات در ورای اندیشه، همانطوری که بوده است. سپس اندیشه نیرویش را بر تو از دست می دهد و سریعا" آرام می گیرد، زیرا دیگر ذهن را به عنوان وسیله ی تعیین هویت تقویت نمی کنی. این آغازی بر پایان اندیشیدن ناخواسته و غیر ارادی است.
زمانی که اندیشه آرام می گیرد، بطور ناپیوسته جریان خلا ذهنی (( عدم ذهن )) را تجربه می کنی. در ابتدا خلا ها کوتاه خواهند بود، شاید چند ثانیه، اما کم کم طولانی تر خواهند شد. زمانی که این خلا ها روی می دهند، نوع خاصی از آرامش و صلح را در درونت احساس می کنی. این آغاز حالت فطری احساس یگانگی با هستی است که اصولا" توسط ذهن غیر قابل درک است. با تمرین، احساس آرامش و صلح عمیقتر خواهد شد. در حقیقت، هیچ انتهایی بر ژرفای آن وجود ندارد. همچنین نشئه پیچیده ای از سرور که از اعماق درون برخاسته: سرور هستی، را احساس خواهی کرد.

مردم چه ساده در زندان های ذهنی خود گرفتار می شوند.
ذهن انسان با آرزوی دانستن، فهمیدن و کنترل کردن، عقاید و دیدگاه هایش را با حقیقت اشتباه می گیرد و می گوید: این، این گونه است! باید از فکر فراتر باشی تا متوجه شوی در صورتی که زندگی خود یا زندگی و رفتار دیگری را به هر شکل تفسیر کنی و هر وضعیتی را هرگونه قضاوت کنی، به هر حال چیزی بیش از یک نقطه نظر نخواهد بود، دیدگاهی در میان بی شمار دیدگاه های ممکن که بیش از یک توده ی فکر نیست. اما حقیقت، یک کل یکپارچه است که در آن تمامی چیزها در هم تنیده اند، جایی که در آن هیچ چیزی به خودی خود و به تنهایی وجود ندارد. فکر کردن، حقیقت را تکه تکه می کند؛ آن را به ذره ها و پاره های ذهنی قسمت می کند.
ذهن متفکر ابزار مفید و قدرتمندی ست، اما هنگامی که اختیار زندگی ات را به طور کامل در دست می گیرد، هنگامی که متوجه نیستی که فقط جنبه ی کوچکی از آن آگاهی که تو هستی می باشد، بسیار محدود کننده می شود.

سکون، طبیعت اصلی توست. سکون چیست؟ نوعی فضا یا هشیاری درونی که واژه های این متن در آن دریافت می شوند و به افکار تبدیل می گردند. بدون آن هشیاری، هیچ درکی، فکری و جهانی وجود نداشت.
تو آن هشیاری هستی که به جامه ی مبدل انسان در آمده ای.

کلید رهایی در تسلیم و هشیاری ست
(( نه )) عادتی و واکنشی، منیت را تقویت می کند و (( بله )) آن را تضعیف می نماید. هویت شکلی تو، یعنی منیت، نمی تواند در تسلیم دوام بیاورد.

هنگامی که می دانی در حقیقت چه کسی هستی، آرامشی پرشور و جاودانی در تو پدید می آید. می توانی آن را شادی بخوانی، زیرا شادی همین است: آرامشی که با زندگی ارتعاش می یابد. شادی شناخت خودت به عنوان ذات زندگی پیش از آنکه زندگی شکل بگیرد. این شادیِ بودن است، شادیِ وجود حقیقی تو.

در زمان مرگ، داستان زندگی تو به راستی ممکن است همچون رویایی رو به پایان به نظرت برسد. اما حتی در رویا نیز باید جوهری حقیقی وجود داشته باشد. باید آگاهی ای وجود داشته باشد که رویا در آن روی دهد، وگرنه امکان وجود رویا نیست.
آیا بدن آن آگاهی را می آفریند یا آگاهی، رویای بدن یعنی رویای شخصی را می آفریند؟
چرا بیشتر افرادی که تجربه ی نزدیک به مرگ داشته اند، ترس از مرگ را کنار گذاشته اند؟ در این باره بیندیش!
البته می دانی که خواهی مرد، اما تا هنگامی که برای نخستین بار شخصا" با آن روبرو شوی، مرگ فقط یک مفهوم ذهنی باقی می ماند. شاید مرگ از طریق یک بیماری سخت یا تصادف خودت یا نزدیکانت پیش بیاید یا مرگ عزیزی به زندگی ات وارد شود و تو را درباره ی فناپذیری بدنت هشیار کند.
بیشتر مردم از مرگ می ترسند و از آن روگردانند، اما اگر روی برنگردانی و با این واقعیت روبرو شوی که بدنت ناپایدار است و هر لحظه امکان دارد از بین برود، تا اندازه ای - اگر چه ناچیز - خود را از شکل جسمانی و روانی ات، از منت، جدا احساس خواهی کرد. هنگامی که طبیعت ناپایدار تمامی اشکال هستی را می بینی و می پذیری، احساس آرامشی شگفت تو را فرا می گیرد.
از طریق رو به رو شدن با مرگ آگاهی تو تا اندازه ای از یکی بودن با شکل رها می شود. هنگامی که مرگ نفی می شود، عمق زندگی از دست می رود. در این صورت امکان شناخت وجود حقیقی مان در ورای نام و شکل - یعنی بعد متعالی - از زندگی مان خارج می شود.
بیشتر افراد احساس می کنند که هویت آنها، احساسی که از (( خود )) دارند، چیز بسیار ارزشمندی ست که نمی خواهند از دست بدهند. به همین دلیل است که تا این حد از مرگ می ترسند.
غیر قابل تصور و ترسناک است که (( من )) وجود نداشته باشد. اما تو آن (( من )) ارزشمند را با نام و شکلت و داستانی که با این دو مرتبط است، اشتباه می گیری. این (( من )) چیزی بیش از یک شکل گیری ناپایدار در میدان آگاهی نیست.
تا زمانی که فقط هویت شکل را می شناسی، آگاه نیستی که آنچه ارزشمند است، ذات تو، درونی ترین احساسی که از(( من هستم )) داری یا به بیانی دیگر آگاهی ست. آن ابدیت موجود در تو و تنها چیزی ست که نمی توانی از دست بدهی.

بسیاری از عبارات رایج و گاه ساختار زبان این حقیقت را آشکار می کنند که اکثر افراد نمی دانند چه کسی هستند. می گویی: (( او زندگی اش را از دست داد. )) یا (( زندگی من )) ، گویی زندگی را می توان مالک شد یا از دست داد. حقیقت این است: تو زندگی ای نداری ، تو زندگی هستی. یگانه زندگی و تنها آگاهی ای که سراسر کیهان را فراگرفته و به اشکال موقتی در می آید تا خود را به صورت سنگ، علف، حیوان، انسان، ستاره یا کهکشان تجربه کند.
آیا در اعماق وجودت می توانی احساس کنی که این راز را از پیش می دانستی؟ آیا می توانی احساس کنی که تو هم اکنون آن حیات یگانه هستی؟
