در اینجا و اکنون باش، در همین لحظه، در شعله ای از هشیاری.

 سکون، طبیعت اصلی توست. سکون چیست؟ نوعی فضا یا هشیاری درونی که واژه های این متن در آن دریافت می شوند و به افکار تبدیل می گردند. بدون آن هشیاری، هیچ درکی، فکری و جهانی وجود نداشت.

تو آن هشیاری هستی که به جامه ی مبدل انسان در آمده ای.

اکهارت تله

نوشته شده توسط آسمیتا در ساعت 0:3 | لینک  | 

 کلید رهایی در تسلیم و هشیاری ست

(( نه )) عادتی و واکنشی، منیت را تقویت می کند و (( بله )) آن را تضعیف می نماید. هویت شکلی تو، یعنی منیت، نمی تواند در تسلیم دوام بیاورد.

اکهارت تله

نوشته شده توسط آسمیتا در ساعت 17:20 | لینک  | 

هنگامی که می دانی در حقیقت چه کسی هستی، آرامشی پرشور و جاودانی در تو پدید می آید. می توانی آن را شادی بخوانی، زیرا شادی همین است: آرامشی که با زندگی ارتعاش می یابد. شادی شناخت خودت به عنوان ذات زندگی پیش از آنکه زندگی شکل بگیرد. این شادیِ بودن است، شادیِ وجود حقیقی تو.

اکهارت تله


نوشته شده توسط آسمیتا در ساعت 11:24 | لینک  | 

در زمان مرگ، داستان زندگی تو به راستی ممکن است همچون رویایی رو به پایان به نظرت برسد. اما حتی در رویا نیز باید جوهری حقیقی وجود داشته باشد. باید آگاهی ای وجود داشته باشد که رویا در آن روی دهد، وگرنه امکان وجود رویا نیست.

آیا بدن آن آگاهی را می آفریند یا آگاهی، رویای بدن یعنی رویای شخصی را می آفریند؟

چرا بیشتر افرادی که تجربه ی نزدیک به مرگ داشته اند، ترس از مرگ را کنار گذاشته اند؟ در این باره بیندیش!

البته می دانی که خواهی مرد، اما تا هنگامی که برای نخستین بار شخصا" با آن روبرو شوی، مرگ فقط یک مفهوم ذهنی باقی می ماند. شاید مرگ از طریق یک بیماری سخت یا تصادف خودت یا نزدیکانت پیش بیاید یا مرگ عزیزی به زندگی ات وارد شود و تو را درباره ی فناپذیری بدنت هشیار کند.

بیشتر مردم از مرگ می ترسند و از آن روگردانند، اما اگر روی برنگردانی و با این واقعیت روبرو شوی که بدنت ناپایدار است و هر لحظه امکان دارد از بین برود، تا اندازه ای - اگر چه ناچیز - خود را از شکل جسمانی و روانی ات، از منت، جدا احساس خواهی کرد. هنگامی که طبیعت ناپایدار تمامی اشکال هستی را می بینی و می پذیری، احساس آرامشی شگفت تو را فرا می گیرد.

از طریق رو به رو شدن با مرگ آگاهی تو تا اندازه ای از یکی بودن با شکل رها می شود. هنگامی که مرگ نفی می شود، عمق زندگی از دست می رود. در این صورت امکان شناخت وجود حقیقی مان در ورای نام و شکل - یعنی بعد متعالی - از زندگی مان خارج می شود.

بیشتر افراد احساس می کنند که هویت آنها، احساسی که از (( خود )) دارند، چیز بسیار ارزشمندی ست که نمی خواهند از دست بدهند. به همین دلیل است که تا این حد از مرگ می ترسند.

غیر قابل تصور و ترسناک است که (( من )) وجود نداشته باشد. اما تو آن (( من )) ارزشمند را با نام و شکلت و داستانی که با این دو مرتبط است، اشتباه می گیری. این (( من )) چیزی بیش از یک شکل گیری ناپایدار در میدان آگاهی نیست.

تا زمانی که فقط هویت شکل را می شناسی، آگاه نیستی که آنچه ارزشمند است، ذات تو، درونی ترین احساسی که از(( من هستم )) داری یا به بیانی دیگر آگاهی ست. آن ابدیت موجود در تو و تنها چیزی ست که نمی توانی از دست بدهی.

اکهارت تله

نوشته شده توسط آسمیتا در ساعت 0:39 | لینک  | 

بسیاری از عبارات رایج و گاه ساختار زبان این حقیقت را آشکار می کنند که اکثر افراد نمی دانند چه کسی هستند. می گویی: (( او زندگی اش را از دست داد. )) یا (( زندگی من )) ، گویی زندگی را می توان مالک شد یا از دست داد. حقیقت این است: تو زندگی ای نداری ، تو زندگی هستی. یگانه زندگی و تنها آگاهی ای که سراسر کیهان را فراگرفته و به اشکال موقتی در می آید تا خود را به صورت سنگ، علف، حیوان، انسان، ستاره یا کهکشان تجربه کند.

آیا در اعماق وجودت می توانی احساس کنی که این راز را از پیش می دانستی؟ آیا می توانی احساس کنی که تو هم اکنون آن حیات یگانه هستی؟

اکهارت تله

نوشته شده توسط آسمیتا در ساعت 0:28 | لینک  | 

می گویی: (( من می خواهم خودم را بشناسم. )) تو آن (( من )) هستی، تو (( شناختن )) هستی و تو آگاهی ای که با آن همه چیز شناخته می شود، هستی. این آگاهی نمی تواند خودش را بشناسد، زیرا آن، خودش است.

در ورای این آگاهی چیزی برای دانستن نیست و با این همه، تمامی دانستن ها از آن بر می خیزد. (( من )) نمی تواند خود را موضوع دانش و آگاهی قرار دهد.

پس تو نمی توانی موضوع خودت بشوی. به همین دلیل توهم هویتِ خودمحورانه پدید آمد، زیرا خودت را به طور ذهنی تبدیل به موضوع کردی. می گویی (( این من هستم. )) و آنگاه شروع به برقراری رابطه با خودت می کنی و داستانت را برای خودت و دیگران تعریف می کنی.

اکهارت تله

نوشته شده توسط آسمیتا در ساعت 15:27 | لینک  | 

هنگامی که خود را به صورت آن هشیاری که جهانِ نمود در آن شکل می گیرد بشناسی، از وابستگی به نمودها آزاد می شوی و از جست و جو در پی وضعیت ها، مکان ها و شرایط رها می گردی.

به بیان دیگر، آنچه رخ می دهد یا نمی دهد دیگر آن همه برایت مهم نیست. در این حالت از سنگینی و جدیت امور کاسته می شود، نوعی بازیگوشی به زندگی ات وارد می شود و درک می کنی که این جهان یک رقص کیهانی ست، رقص اشکال، نه کمتر، نه بیشتر!

اکهارت تله

نوشته شده توسط آسمیتا در ساعت 0:38 | لینک  | 

تمامی بدبختی های این کره ی خاکی از مفهوم شخصی (( من )) یا (( ما )) ناشی می شود. این مفهوم، ذات وجودت را می پوشاند. هنگامی که به آن ذات درونی آگاه نباشی، در نهایت همواره بدبختی می آفرینی. موضوع به همین سادگی ست! هنگامی که نمی دانی چه کسی هستی، یک (( خود )) ذهنی می سازی تا جایگزین وجود الهی و زیبای تو شود و به آن (( خود )) هراسان و نیازمند می چسبی.

آنگاه حمایت و تقویت آن مفهوم کاذب (( خود ))، نیروی محرک اصلی تو می شود.

اکهارت تله

نوشته شده توسط آسمیتا در ساعت 0:35 | لینک  | 

افکار، عواطف، دریافت های حسی و تمامی تجربیات، محتوای زندگی تو را تشکیل می دهند. تو مفهوم (( خود )) را بر مبنای (( زندگی من )) شکل می دهی و (( زندگی من )) محتواست، یا تو چنین باور داری.

پیوسته بدیهی ترین واقعیت را نادیده می گیری: درونی ترین احساس "  هستم " در وجود تو هیچ ربطی با آنچه در زندگی ات روی می دهد ندارد، هیچ ارتباطی با محتوا ندارد. آن احساس "  هستم" با حال یکی ست و همواره همین گونه باقی خواهد ماند. در کودکی و سالخوردگی، در سلامت یا بیماری، در موفقیت یا شکست، "  هستم "  یا همان فضای حال در عمیق ترین سطح، دست نخورده باقی می ماند. اما معمولا" این درونی ترین احساس با محتوا اشتباه گرفته می شود و در نتیجه " هستم " یا حال را از طریق محتوای زندگی ات، فقط به طور غیر مستقیم و خفیف تجربه می کنی. به عبارت دیگر احساس بودن  تو توسط شرایط، جریان تفکر و چیزهای بسیار این جهان کدر می شود. حال ، توسط زمان پوشیده می شود.

در نتیجه ریشه داشتن در وجود ، یعنی حقیقت الهی خودت را فراموش می کنی و در جهان گم می شوی. گم گشتگی، خشم، افسردگی، خشونت و تضاد هنگامی پدید می آید که انسان ها فراموش می کنند چه کسی هستند.

اما چه ساده است به یاد آوردن حقیقت و در نتیجه بازگشت به خانه: من افکار، عواطف، دریافت های حسی و تجربه هایم نیستم. محتوای زندگی ام نیستم؛ زندگی هستم، فضایی هستم که همه چیز در آن روی می دهد! آگاهی هستم، حال هستم؛ هستم!

اکهارت تله

نوشته شده توسط آسمیتا در ساعت 0:24 | لینک  | 

اگر قصد داری رها شوی، اما برای این منظور هدف های خود محورانه ای تعیین می کنی، یعنی می خواهی خودت را بزرگ کنی یا بر احساس مهم بودنت بیفزایی، حتی اگر به آن هدف ها هم برسی، باز هم راضی نخواهی شد.

هدف هایی را تعیین کن، اما بدان که رسیدن به آنها چندان مهم نیستند.هنگامی که هر چیزی از حضور برخیزد، به این معناست که این لحظه وسیله ای در راه هدف نیست. انجام دادن، در هر لحظه، خود به خود رضایت بخش است. در این صورت اکنون را به وسیله ای برای رسیدن به نتیجه کاهش نمی دهی، چرا که چنین کاری ناشی از ذهن خودمحور است.

اکهارت تله

نوشته شده توسط آسمیتا در ساعت 16:17 | لینک  | 

آیا در رابطه با کاری که در گذشته کرده یا نکرده ای، بار گناه بر دوش خود احساس می کنی؟ آنچه مسلم است، بی تردید تو بنا بر سطح آگاهی یا در واقع ناآگاهی ات در آن زمان عمل کرده ای. اگر هشیارتر و آگاه تر بودی، رفتاری متفاوت داشتی.

احساس گناه، تلاش دیگر منیت است تا هویت، یعنی مفهومی از خود، ایجاد کند و برای منیت مهم نیست که این خود، مثبت باشد یا منفی. آنچه کرده یا نکرده ای تجلی ناآگاهی ـ ناآگاهی بشر ـ بوده است، اما منیت آن را شخصی می سازد و می گوید: (( من این کار را کردم. )) در نتیجه تو از خودت یک تصویر ذهنی به عنوان (( شخص بد )) حمل می کنی.

در طول تاریخ، انسان ها رفتارهای خشونتبار، ظالمانه و آزاردهنده ی بی شماری نسبت به هم داشته اند و همچنان به این کار ادامه می دهند. آیا باید همه ی آنها را محکوم کرد؟ آیا تمامی آنها مقصر هستند؟ یا این رفتارها فقط نمودی از ناآگاهی ست، مرحله ای از تکامل که اکنون در حال پشت سر گذاشتن آن هستیم؟

کلام عیسی (( آنها را ببخش، چرا که نمی دانند چه می کنند. )) در رابطه با توهم کاربرد دارد.

اکهارت تله

نوشته شده توسط آسمیتا در ساعت 0:24 | لینک  | 

در روابطی که با دیگران برقرار می کنی، آیا می توانی احساس های ظریف برتری یا فروتری نسبت به آنان را تشخیص دهی؟ این منیت است که از طریق مقایسه زندگی می کند.

حسادت، یکی از پیامدهای جانبی منیت است. اگر پیشامد خوبی برای دیگری پیش بیاید، یا اگر کسی بیشتر از تو داشته باشد، بیشتر از تو بداند، یا توانایی بیشتری داشته باشد، منیت احساس حقارت می کند. هویت منیت به مقایسه بستگی دارد و از بیشتر تغذیه می شود. منیت به هر چیزی چنگ می اندازد. اگر هیچ راه دیگری وجود نداشته باشد، می توانی از این طریق که احساس کنی در زندگی بیشتر از شخص دیگری مورد بی عدالتی قرار گرفته ای یا بیشتر از شخص دیگری بیمار هستی، احساس کاذب (( خود )) را تقویت کنی.

داستان ها و پندارهایی که مفهوم (( خود )) را از آنها به دست می آوری چه ها هستند؟

اکهارت تله

نوشته شده توسط آسمیتا در ساعت 0:10 | لینک  | 

(( خود )) خود محور یامنیت، نیاز به آن دارد که در مخالفت باشد، زیرا هویت جدا، از طریق جنگیدن با این یا آن و از طریق نشان دادن این (( من )) هستم یا این (( من )) نیستم، تقویت می شود.

نیاز به مخالفت، مقاومت و طرد کردن در ساختار (( خود )) خود محور نهادینه است تا به این ترتیب بتواند احساس جدا بودن را که تداوم بقایش به آن وابسته است، حفظ کند. بنابراین (( من )) در برابر (( دیگری )) و (( ما )) در برابر (( آنها )) وجود خواهد داشت.

غیر معمول نیست که قبیله ها، کشورها و ادیان در برابر وجود دشمن احساس قوی تری از هویت جمعی خود داشته باشند. بدون وجود (( کافران ))، (( مومنان )) چه کسانی خواهند بود؟

به دلیل نیاز منیت به اختلاف داشتن است که با وجود آن که در جست و جوی آرامش، شادی و عشق هستی، نمی توانی آنها را برای مدت طولانی تحمل کنی. می گویی آرزومند خوشبختی هستی، در حالی که به بدبختی ات معتادی.

بدبختی تو در نهایت نه از وضعیت زندگی ات که از ذهنت بر می خیزد.

اکهارت تله

نوشته شده توسط آسمیتا در ساعت 0:6 | لینک  | 

شکایت کردن و واکنش پذیری، الگوهای مورد علاقه ی ذهن هستند و منیت، خودش را از طریق آنها تقویت می کند. بخش بزرگی از فعالیت ذهنی ـ عاطفی مردم بسیاری را شکایت کردن و واکنش نشان دادن به این یا آن رویداد تشکیل می دهد. با این کار، اشخاص یا اوضاع را (( نادرست )) و خود را (( درست )) قلمداد می کنی. آنگاه با (( درست بودن )) احساس برتری می کنی و از طریق احساس برتری، مفهومی را که از (( خود )) داری تقویت می نمایی. اما در حقیقت تو فقط توهم منیت را تقویت کرده ای.

آیا می توانی این الگوها را در خودت ببینی و صدای ناراضی موجود در سرت را شناسایی کنی؟

اکهارت تله

نوشته شده توسط آسمیتا در ساعت 0:2 | لینک  | 

تقریبا" هر منیتی دست کم یک عنصر از آنچه می توانیم (( هویت مظلوم )) بخوانیم در بر دارد. برخی افراد چنان تصویر قدرتمندی از مظلوم بودن خویش دارند که مظلوم بودن، بخش اصلی منیت آنها می شود و آزردگی و گله گذاری بخش اصلی (( خود )) آنها می گردد.

حتی اگر شکایت های تو کاملا" موجه باشند، برای خودت هویتی ساخته ای که بسیار شبیه زندانی با میله هایی از جنس اشکال فکری ست. ببین که با خودت چه می کنی، یا در واقع ذهنت با تو چه می کند. وابستگی عاطفی ای را که به داستان مظلوم بودنت داری، احساس کن و نسبت به فکر کردن یا سخن گفتن ناگزیر در این باره هشیار شو. به عنوان شاهد حالت درونی خویش، حاضر باش. لازم نیست کاری بکنی، زیرا دگرگونی و رهایی به همراه هشیاری می آیند.

اکهارت تله

نوشته شده توسط آسمیتا در ساعت 0:11 | لینک  | 

هنگامی که از طریق منیت زندگی می کنی، همواره لحظه ی حال را به وسیله ای در راه رسیدن به هدف کاهش می دهی. برای آینده زندگی می کنی، اما هنگامی که به اهدافت می رسی، آنها تو را راضی نمی کنند، دست کم نه برای مدتی طولانی.

هنگامی که به روند انجام کاری بیشتر توجه کنی تا به نتیجه ای که قصد داری در آینده از آن کار به دست آوری، الگوی شرطی سازی خودمحورانه ی قدیمی را به هم ریخته ای. آنگاه عمل تو نه تنها بسیار موثرتر، بلکه بی نهایت رضایت بخش تر و پرنشاط تر خواهد شد.

اکهارت تله

نوشته شده توسط آسمیتا در ساعت 17:48 | لینک  | 

(( خود )) خود محور یا منیت، همواره گرفتار جست جوست. در پی این یا آن بیشتر است تا به خود بیفزاید و احساس کامل بودن بیشتر کند. این علت تمرکز ناخواسته و اجباری بر آینده است.

هرگاه هشیار شوی که (( برای لحظه ی بعد زندگی می کنی ))، در واقع از الگوی ذهن خودمحور خارج شده ای و بی درنگ این امکان را می یابی که انتخاب کنی توجه کاملت را به این لحظه بدهی.

هنگامی که توجه کامل خود را به این لحظه می دهی، شعوری بس والاتر از ذهن خودمحور به زندگی ات وارد می شود.

اکهارت تله

نوشته شده توسط آسمیتا در ساعت 0:20 | لینک  | 

هنگامی که هر فکری توجه تو را به طور کامل جذب می کند، به این معنی ست که تو خود را با صدای درون سرت یکی انگاشته ای. آنگاه فکر با مفهومی از (( خود )) در هم می آمیزد. این منیت است؛ (( منی )) که ساخته ی ذهن است! آن (( خود )) ساخته ی ذهن احساس نقص و ناامنی می کند. از این رو ترسیدن و خواستن، عواطف اصلی و نیروهای برانگیزاننده ی آن هستند.

هنگامی که تشخیص می دهی صدایی در سرت وجود دارد که وانمود می کند تو هستی و هیچگاه از سخن گفتن باز نمی ایستد، در حال بیدار شدن از وضعیت ناآگاهانه ی یکی انگاشتن وجود با جریان فکر هستی. هنگامی که متوجه ی آن صدا بشوی، درک می کنی که وجود تو، آن صدا - یعنی فکرکننده - نیست، بلکه کسی ست که به آن صدا آگاه است.

شناخت خودت به عنوان هشیاری متن صدا، رهایی ست.

اکهارت تله

نوشته شده توسط آسمیتا در ساعت 16:34 | لینک  | 

از تمامی ترس ها و خواسته هایی که در رابطه با وضعیت دشوار زندگی ات داری و هر روز توجه بیشتری صرف آن می کنی، چه باقی خواهد ماند؟ خط فاصله ای به طول سه - چهار سانتی متر، بین تاریخ تولد و تاریخ وفات بر سنگ مزارت.

برای منیت این فکر یاس آوری است، اما برای تو، رهایی بخش است

اکهارت تله

نوشته شده توسط آسمیتا در ساعت 23:8 | لینک  | 

هنگامی كه درباره ی خودت فكر می كنی یا سخن می گویی ،هر گاه كه می گویی "من "،به طور متعارف به (( من و داستانهای من )) اشاره داری. این من دوست داشتنها و دوست نداشتن ها ،ترس و آرزوهای توست.(( منی )) که هیچگاه برای مدت طولانی راضی باقی نمی ماند.مفهومی ذهنی از وجود تو كه مقید به گذشته است و در جستجوی یافتن رضایت خویش در آینده می باشد.
آیا می توانی ببینی که این (( من )) گذرا مانند نقش موج بر سطح آب شکلی موقت است؟
چه کسی ست که این را می بیند؟ چه کسی ست که نسبت به گذرا بودن شکل جسمانی و روانی تو آگاه است؟ من هستم. این (( منی )) عمیق تر است که هیچ کاری با گذشته و آینده ندارد.

اکهارت تله
نوشته شده توسط آسمیتا در ساعت 14:7 | لینک  | 

هرگاه توانستی، نگاهی به درون خودت بیفکن و ببین آیا ناآگاهانه بین درون و بیرون، میان وضعیت خارجی ات در این لحظه - در جایی که هستی، با فردی که هستی، یا کاری که انجام می دهی - و افکار و عواطفت، تضاد ایجاد می کنی؟ آیا می توانی احساس کنی هنگامی که از درون با آنچه هست مخالفت می ورزی، چه اندازه درد می کشی؟

وقتی که متوجه این نکته شدی، درک خواهی کرد که اکنون آزاد هستی تا این تضاد بی حاصل، این جنگ درونی را کنار بگذاری.

اکهارت تله

نوشته شده توسط آسمیتا در ساعت 0:11 | لینک  | 

تسلیم، تسلیم به این لحظه است، نه به داستانی که این لحظه را از طریق آن تفسیر می کنیم.

اکهارت تله

نوشته شده توسط آسمیتا در ساعت 0:2 | لینک  | 

در حالی که به امور زندگیت می پردازی، آیا می توانی خود را به صورت هشیاری ای بینی که تمامی محتوای زندگی تو در آن آشکار می شود؟

اکهارت تله

نوشته شده توسط آسمیتا در ساعت 1:16 | لینک  | 

آگاهی ناب، زندگی پیش از نمود یافتن است و آن زندگی از طریق چشمان (( تو )) به دنیای اشکال می نگرد. زیرا آگاهی، همان است که تو هستی. هنگامی که خودت را به صورت آن آگاهی بشناسی، آن گاه خودت را در همه چیز تشخیص می دهی. این حالتی از روشنی کامل درک است. دیگر موجودی با گذشته ای سنگین نیستی که حجابی از مفاهیم را با خود حمل کنی و همه ی تجربه ها را بر اساس آن مفاهیم تفسیر نمایی.

هنگامی که بدون تفسیر درک کنی، آن گاه می توانی احساس نمایی آنکه درک می کند، کیست. این بهترین توصیفی ست که می توانیم در محدوده ی زبان در این باره بگوییم: او زمینه ای از سکون هشیار است که درک در آن رخ می دهد.

اکهارت تله

 

نوشته شده توسط آسمیتا در ساعت 9:17 | لینک  | 

بدبختی به یک (( من )) ساخته ی ذهن، و یک داستان، به یک هویت توهمی نیاز دارد. بدبختی به زمان نیاز دارد: گذشته و آینده. هنگامی که زمان را از اندوه خود خارج کنی، چه باقی می ماند؟ (( این چنین بودن )) این لحظه. ( اکهارت تله )
نوشته شده توسط آسمیتا در ساعت 1:2 | لینک  | 

کسی که از سر و صدا انباشته است نمی تواند شادمان باشد، نغمه ی سکوت لازم است. اما ذهن ما بسیار پر سر و صداست. ما بازاری بسیار شلوغ، بسیار پر سر و صدا و آشفته را در ذهن خود حمل می کنیم. ما یک نفر نیستیم. درونمان پرازدحام است. اشخاص بسیاری در ما وجود دارند که پیوسته مشغول جنگ و جدال با یکدیگرند. هرکدام می خواهد از دیگری سبقت گیرد. هر تکه ی ذهن ما می خواهد قدرتمندترین شخص، او باشد. آتش جنگی بی پایان در درون ما افروخته است.

شادمانی فقط زمانی امکان پذیر است که آتش این جنگ خاموش شود و این آتش را می توان خاموش کرد. کار سختی نیست. یگانه چیز لازم، آگاهی است. آن لایه های ظریف سر و صدا را به آرامی تماشا کن تا اندک اندک از زمزمه هایی که درون سرت را یک دیوانه خانه ساخته است، آگاه شوی. و ما در چنین کابوسی زندگی می کنیم!

با تماشا کردن، معجزه ای رخ می دهد: هر صدایی را که بتوانی تماشا کنی، کم کم خاموش می شود و لحظه ای که آن صدا کاملا" خاموش شود با سکوتی ژرف تنها می مانی. در آغاز، فقط وقفه هایی کوتاه است، شکاف هایی کوچک، وقتی که افکار ناپدید می شوند، می توانی از دریچه هایی کوچک به واقعیت بنگری. اما این شکاف ها به تدریج بزرگ تر می شوند. بیشتر پدید می آیند و دوام بیشتری می یابند. بنا بر محاسبه ی عارفان باستان، اگر شخصی بتواند به مدت چهل و هشت دقیقه کاملا" ساکت بماند، نه کلامی بلکه از نظر ذهنی ساکت باشد، به روشنی می رسد. به شادمانی مطلق می رسد. و این هیچ راه بازگشتی ندارد. تو به فراسوی زمان و شن های همیشه روان آن رسیده ای. تو به صخره ی جاودانگی رسیده ای.

اشو

نوشته شده توسط آسمیتا در ساعت 13:31 | لینک  |